دانشجو
.
نويسندگان
.

در اين سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

يکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بی سوار

دريغ که از شبی چنين سپيده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غير غم

يکي صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازين خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازين دريچه های بسته ات ؟

برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سايه دارم و نه بر ، بيفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
 



برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 09:05 ] [ shamim48 ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا