دانشجو
.
نويسندگان
.


برچسب‌ها:
[ شنبه 08 آذر 1393 ] [ 16:23 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 08 آذر 1393 ] [ 16:23 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 08 آذر 1393 ] [ 16:22 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 08 آذر 1393 ] [ 16:21 ] [ shamim48 ]

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 05 آذر 1393 ] [ 16:26 ] [ shamim48 ]

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم 

 

از بس که روزها را با شب شمرده بودم 

 

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که 

 

او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم 

 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

 

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد 

 

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم 

 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد 

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

محمد علی بهمنی


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 05 آذر 1393 ] [ 16:14 ] [ shamim48 ]

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی


ملامتگوی بی​حاصل ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی


به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی


چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت فروبسته​ست گویایی

 

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی


تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلوده​ای بر چشم بیداران نبخشایی



گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی

 
دعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

 

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی

 

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی 


قیامت می​کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرهایی 



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 02 آذر 1393 ] [ 10:28 ] [ shamim48 ]

 

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 02 آذر 1393 ] [ 09:42 ] [ shamim48 ]

نادان همه جا با همه کس آمیزد  
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد 
با مردم زشت نام همراه مباش  
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 02 آذر 1393 ] [ 09:41 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 01 آذر 1393 ] [ 08:28 ] [ shamim48 ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران