دانشجو
.
نويسندگان
.

دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت

به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 08 تیر 1394 ] [ 16:54 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 08 تیر 1394 ] [ 16:48 ] [ shamim48 ]

 

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم


نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم


صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم


وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 08 تیر 1394 ] [ 16:45 ] [ shamim48 ]

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 08 تیر 1394 ] [ 16:43 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 06 تیر 1394 ] [ 17:05 ] [ shamim48 ]


اگر عشق نبود


از غم خبری نبود اگر عشق نبود

 


دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

 

 

 



بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

 


این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

 

 



از آینه‌ها غبار خاموشی را

 


عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

 

 

 



در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است

 


از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟



برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 02 تیر 1394 ] [ 16:46 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 02 تیر 1394 ] [ 16:43 ] [ shamim48 ]


مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 01 تیر 1394 ] [ 17:12 ] [ shamim48 ]

 


 

بی دوست زندگانی چنان ذوقی ندارد.

 

 

 


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 01 تیر 1394 ] [ 17:06 ] [ shamim48 ]


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 01 تیر 1394 ] [ 16:52 ] [ shamim48 ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران