دانشجو
.
نويسندگان
.

 


 

غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد،

 

 

اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست

 

 

و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند. مدتی گذشت،

 

 

 

پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟»

 

 

 

 غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها

 زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»



برچسب‌ها:
[ جمعه 07 فروردین 1394 ] [ 09:11 ] [ shamim48 ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا