دانشجو
.
نويسندگان
.

من زنده بودم اما انگار مرده بودم 

از بس که روزها را با شب شمرده بودم 

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که 

او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد 

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد 

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 



برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 14 آبان 1393 ] [ 15:59 ] [ shamim48 ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا