دانشجو
.
نويسندگان
.

دل از من برد و روی از من نهان کرد

 

خدا را با که این بازی توان کرد

 

شب تنهایی ام در قصد جان بود

 

خیالش لطف های بی کران کرد

 

چرا چون لاله خونین دل نباشم

 

که با ما نرگس او سر گران کرد

 

که را گویم که با این درد جانسوز

 

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

 

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

 

صراحی گریه و بربط فغان کرد

 

صبا گر چاره داری وقت وقت است

 

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

 

میان مهربانان کی توان گفت

 

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

 

عدو با جان حافظ آن نکردی

 

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد



برچسب‌ها:
[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 17:09 ] [ shamim48 ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید